ساعت ده صبح امروز با شخصی 46 ساله کلاس خصوصی داشتم! مثل همیشه سعی کردم که سر وقت برسم و ایشون هم مثل دفعات قبل همه ی وسایل مورد نیاز خودش رو آماده کرده بود! وقتی که داشتم زنگ آپارتمان رو میزدم اصلا فکر نمیکردم که امروز یک تجربه ی جدید که تا حالا بهش فکر هم نکرده بودم رو مزه مزه می کنم!
بعد از احوال پرسی های همیشگی و معمول به سمت کاناپه ای رفتم که سنگر بی تغییر من برای نشستن در یک ساعت پیش رو است. ایشون هم مثل همیشه پرسید که قهوه یا چای!؟ جوابم کلمه ی مبهم و بدون احساس فرقی نداره بود، اما راستش از وقتی از زبان خودش شنیده بودم که قهوه هایش حرف ندارد، وسوسه شده بودم که طعمش را بچشم !
برای فردی مثل من که بیست بهار رو به دست زمستون سپرده و تویه این مدت شاید نزدیک بیست بار قهوه خورده ، شاید حرف عادلانه ای نباشه که از طعم قهوه اش تعریف کند اما این فنجان قهوه بدجوری مزه اش را زیر دندان هایم ثبت کرد !
هنوز در حال تفکر و لذت بردن از این فنجان حیات بودم که متوجه شدم قهوه اش را تمام کرده و دارد فنجون را بر روی نعلبکی بر میگرداند . چشمانش را بست و به دستانش اندک چرخشی داد و فنجان واژگون شده را بر روی میز گذاشت . به قدری حیرت کرده بودم که از نگاهم به راحتی سوالم رو خوند و گفت :
- آره ، فال قهوه هم بلدم . اگه می خوای ، نعلبکی را بگذار رویه فنجونت ، چشمات رو ببند و به اون شخص و موضوع فکر کن و فنجون رو بچرخون !
= باشه چشم !
اول از فال خودش شروع کرد . فنجان را با انگشتام مردانه ی دستش تکان میداد و به دقتی که یک باستان شناس برای بررسی یک کتیبه خرج می کند، او هم تمامی زوایای فنجان را برانداز کرد . گاهی اوقات جمله ای رو بلند میگفت و من با خودم به این فکر می کردم که چقدر خودش را بیش از حد باور دارد ! فنجان را گذاشت درون سینی کنار دست خودش و گفت :
- حالا نوبت شماست اما اول یه چیزی رو بگو که اگه چیزی گفتم که بد بود ناراحت میشی یا نه ؟
= نه ، شما راحت باشید ، میخوام ببینم چی پیش میاد !
تا فنجان رو برداشت گفت که یک قرار داری به زودی . نعلبکی به صورت نصفه از قهوه پر شده بود و نصفه ی دیگه ی نعلبکی سفید میزد ! شروع کرد به خوندن فال من ، تویه دودی که از سیگار مارلبوروی گلدش تویه اتاق پیچیده بود بهم حس خونه ی یک فاگیر با کلاس دست داد که خیلی معروف است و همه به حرفاش ایمان دارند !
- آقا نیما ، عشقی تلخ رو تجربه کردی و .......... ! همیشه برای بهتر کردن موقعیت اجتماعیت تلاش میکنی ! احساساتت خیلی مهمند واست ........ !و ....... !
گفت و گفت و من هم فقط گوش می کردم ! سعی میکردم طوری رفتار کنم که نشانه ای از تعجب در صورتم پیدا نباشه ! با هر دفعه که فنجان را می چرخوند، سر من هم از درون به دور خودش می چرخید ، با هر کلامش به گذشته ام بر می گشتم !نمیدانم مثلا قرار بود آینده ی من را پیش بینی کند ولی در مورد گذشته حرف میزد !
تا حالا فال حافظ زیاد گرفته بودم ، یه چند بار هم فال پاستور ولی فال قهوه حکایت دیگری بود ! نگاه های کنجکاو و خط های پریشان ! اعتقادی به حرفایش پیدا نکردم با اینکه درون برخی کلماتش یه سری رد پا از گذشته ها ی دور و نزدیک من بود اما به نظرم مضحک رسید که فنجانی که فقط با لب ها و آب دهانم برخورد داشته ، به راحتی بتواند مرا بشناسد ! شاید به همین دلیل بود که از مزه مزه کردن دوباره ی این قهوه صرف نظر کردم !
دنیا اون چیزی نیست که فال یا پیشونی نوشت ادم نشون میده ، دنیا اون چیزیه که آدم خودش می سازش !
به نظر شما آیا فال قهوه واقعیت ها را به آدم نشان میدهد !؟